نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۵ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

عالمی را کرده سرگردان طواف کوی تو

می‌نماید کج به مردم قبله ابروی تو

پنجه خورشید برمی‌تابد از روی غضب

از غرور حسن زور و قوت بازوی تو

در رهت از روی شوق ای قبله جان کرده‌ام

پشت بر محراب تا دیدم خم ابروی تو

رو به هر جایی کسی دارد برای حاجتی

هست ما را ای شه درماندگان رو سوی تو

در بساط عشق چون پروانه آخر سوختیم

ای چراغ عاشقان از اشتیاق روی تو

وادی عشق است و در گردن من دیوانه را

کار صد زنجیر برمی‌آید از یک موی تو

پای تا سر عدل را نازم که در صحرای عشق

می‌ستاند باج از شیر ژیان آهوی تو

دست کوتاه است از دامان آتش خار را

چون کشد قصاب این آتش‌عنان خوی تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل درباره عشق و شیدایی به معشوق سخن می‌گوید. او به توصیف زیبایی معشوق و تأثیر آن بر خود و دیگران می‌پردازد. عالم و مردم همگی به دنبال معشوق هستند، و خود را در جستجوی عشق او سرگردان می‌بینند. شاعر از شوق و اشتیاق خود می‌گوید و بیان می‌کند که عشق همچون پروانه او را سوزانده است. او بر این باور است که حتی با وجود سختی‌ها و بند و زنجیرهای عشق، زیبایی و قدرت معشوق بسنده است تا بهترین آرزوها را برآورده کند. شاعر دستش را از دامان معشوق کوتاه می‌بیند و با این حال عشق و خواسته‌اش به شدت او را درگیر کرده است.