نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰۵ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بس که کردم گریه شد خونابم از اعضا تهی

دیده‌ام شد ز انتظار او ز دیدن‌ها تهی

تا شدی از دیده غایب جان ز جسم آمد به لب

مست را پیمان پر شد گشت چون مینا تهی

یافتم دیگر که کاری برنمی‌آید از او

چون سر شوریده ما گشت از سودا تهی

خشک شد با آنکه چشمم چشمه زاینده بود

از هجوم گریه آخر گشت این دریا تهی

چون جرس عمری به سر بردیم در افغان نشد

محمل او ذره‌ای از بار استغنا تهی

پرتو نور تو دارد جلوه در آیینه‌ها

چون نظر برداشتی ماندند قالب‌ها تهی

می بخور قصاب و عشرت کن که در بزم قضا

بادهٔ محنت نشد هرگز ز جام ما تهی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به عمق احساسات انسانی و دردهای عاشقانه اشاره دارد. شاعر از شدت گریه و انتظار برای دیدار معشوقش می‌گوید، به گونه‌ای که احساس می‌کند وجودش از درون تهی شده است. او به یاد می‌آورد که وقتی معشوق از نظر غایب شده، جانش به لب رسیده و احساس بی‌پناهی می‌کند. با وجود اشک‌ها و غم‌ها، او متوجه می‌شود که هیچ کاری از او ساخته نیست و دچار جنون و سردرگمی شده است. شعر همچنین به خیالی اشاره می‌کند که با دیدن معشوق، همه چیز خالی و تهی می‌شود. در پایان، شاعر به دعوت به خوشی و شادی در می‌نوشی اشاره می‌کند، زیرا درد و محنت هرگز از وجود او رخت بر نخواهد بست.