شمارهٔ ۳۲ قصاب کاشانی
قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گر شود آن شوخ با من مهربان دارم عجب
گر کند از یک نگاهم قصد جان دارم عجب
آتشی کز عشق آن بدخو به جان دارم چو شمع
گر نسوزد مغزم اندر استخوان دارم عجب
از هدف دائم خدنگ صاف بیرون میرود
نگذرد گر تیر آه از آسمان دارم عجب
آنچه از داغ جدایی میکشم شب تا به صبح
گر به روز من نگرید کهکشان دارم عجب
غمزهاش با تیغ زهر آلود چون پیدا شود
میدهد قصاب اگر دل را امان دارم عجب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات کنجکاوی و شگفتی شاعر از سادگی و عمق عشقش نسبت به معشوق است. او از مهربانی معشوقش تعجب میکند و به مراحل مختلف عشق و درد جدایی اشاره میکند. شاعر حس میکند که حتی نگاه معشوق میتواند جانش را بگیرد و از زخمهایی که از جدایی متحمل شده، عمیقاً رنج میبرد. همچنین، عشقش را تشبیه به آتش میکند که اگرچه میسوزاند، ولی دلش همچنان امیدوار است و در تلاش است از تلخیها عبور کند. او در پایان به قدرت و خطر غمزه معشوق اشاره میکند که میتواند دل را مجروح کند.