شمارهٔ ۴۱ قصاب کاشانی
قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بس که بر جانم ز مژگانت خدنگ افتاده است
وسعتی خواهم که بر دل کار تنگ افتاده است
تا تو با این آب و رنگ آهنگ گلشن کردهای
گل ز شرم عارضت از آب و رنگ افتاده است
عطر سنبل بلبلان را گرم افغان کرده است
تار زلفت تا گلستان را به چنگ افتاده است
یک دل مجروح با چندین غم او چون کند
میهمان بسیار و ما را خانه تنگ افتاده است
کی توان زین بحر کام از هر صدف حاصل نمود
گوهر مقصود در کام نهنگ افتاده است
چون دل پرخونم از آسیب گردون نشکند
من که دائم شیشهام در راه سنگ افتاده است
از غبار کینه پیدا نیست در دل عکس دوست
حیف کاین آیینه بیحاصل به زنگ افتاده است
تا قیامت زنده در گور است مانند نگین
هر که در دنیا به قید نام و ننگ افتاده است
کرد تا عزم رخش قصاب اثر از دل نشد
میتوان دانست در قید فرنگ افتاده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و غم عمیق خود میگوید و به تنگناهایی که در زندگیاش دارد اشاره میکند. او احساس میکند که عشق و زیبایی باعث شدهاند تا زندگیاش سخت و محدود شود. نگاه او به زیباییها، چون الماس است که در دلش زخمهایی را ایجاد کرده است و با وجود زیباییها، کینه و غم همچنان در دلش وجود دارد. او زندگی را به دریا و دنیا را به قید و بند تشبیه میکند و به وضوح نشان میدهد که چگونه احساسات و تجربیاتش در عذاب و تنگنای بیپایان است. در نهایت، وی بر این باور است که هر کس به دنیای نام و ننگ گرفتار شده باشد، بیفایده به مانند نگینی در گور خواهد ماند.