نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۴ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

عالمی را سوختی از جلوه ای رعنا بس است

بردی از حد ناز ای بی‌رحم استغنا بس است

ز انتظار ضربت تیغ تو مردن تا به کی

چند ای قاتل کنی امروز را فردا بس است

دیگری را در میان زنّار ای بدخود مبند

چون مرا کردی در این بتخانه پابرجا بس است

دیگری را در گرفتاری شریک ما مکن

مدعا گر شهرت حسن است یک رسوا بس است

خنجر دیگر برای قتل من در کار نیست

تیغ ابروی تو بر جان من شیدا بس است

چشم بر خُم‌خانه گردون ندارم در خمار

بهر درد سر مرا دُرد تو در مینا بس است

بحر بی‌پایان ما را نیست امید کنار

دست و پا تا چند ای قصاب در دریا بس است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به زیبایی و تأثیرگذاری معشوق اشاره می‌کند و از درد و رنجی که از این عشق می‌کشد سخن می‌گوید. او از ناز و استغنای معشوق ناراضی است و از او می‌خواهد به اندازه کافی بس باشد. انتظار برای مرگ از دست عشق و نداشتن امید به بهبودی را بیان می‌کند و از دیگران نیز می‌خواهد که در درد و رنج او شریک نشوند. شاعر نشان می‌دهد که دیگر برایش امیدی باقی نمانده و همچنان اسیر عشق است. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که تا کی می‌تواند در این وضعیت باقی بماند و به شدت احساس یأس دارد.