شمارهٔ ۴۲ قصاب کاشانی
قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
برده دل از من پریرویی نمیگویم که کیست
شوخ چشمی طفل بدخویی نمیگویم که کیست
داده از زهر آب، بی رحمی، فرنگی زادهای
بهر قتلم تیغ ابرویی نمیگویم که کیست
همچو خال گوشه چشمش دلم افتاده است
در قفای طرفه آهویی نمی گویم که کیست
تا به صبح امشب دماغم را پریشان کرده بود
عطر زلف عنبرین بویی نمیگویم که کیست
دارد آن سبز ملیح کافر بیدادگر
کنج لعلش خال هندویی نمیگویم که کیست
عاقبت قصاب قربان خواهدت کردن کسی
عید قربان در سر کویی نمیگویم که کیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و دلربایی یک عشق ناشناس اشاره میکند. او از ویژگیهای شخصی معشوقش صحبت میکند، اما هر بار با زبانی رمزآلود از نام او غافل میشود. او به چشمان خندان، ابروهای قاطع و عطری دلنشین که خواب را از او میرباید، اشاره میکند. شاعر به زیباییهای خاصی همچون خال و رنگ سبز ملیح معشوق پرداخته و در نهایت به سرنوشت تلخ قربانی شدن در عشق اشاره میکند. این شعر حسرت و شیدایی را به تصویر میکشد و نشان میدهد که عشق ممکن است به درد و رنج منجر شود.