شمارهٔ ۵ قصاب کاشانی
قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نهاده حسن تو بنیاد دلربایی را
گرفته گل ز رخت بوی بیوفایی را
کسی نیافته قدر برهنه پایی را
خراج نیست در این ملک بینوایی را
رسا نمیشود از سعی خامه تقدیر
به قد آن که بریدند نارسایی را
ز خون دل ثمری جلوه ده در این گلزار
چو سرو چند کنی پیشه خودنمایی را
ز زهد خشک به تنگ آمدم شراب کجاست
که تا به آب دهم خرقهٔ ریایی را
رضا به عشرت عالم نمیشود قصاب
کسی که یافت چو من لذت جدایی را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و دلربایی میپردازد و به نارساییها و ناکامیهای عاشقانه خود اشاره میکند. او نماد وفا و عشق را در گل میبیند، ولی از بیوفایی یاد میکند. شاعر میگوید که در جامعهای که از فقر و بینوایی رنج میبرد، ارزشهای حقیقی کمتر دیده میشود. او به تلاشهای بیثمر خود در تحقق سرنوشت اشاره میکند و از زهد خشک و بیروح رنج میبرد و خواهان شراب و لذت است. در نهایت، به جدایی و لذتی که از آن بدست آورده، اشاره میکند و میگوید که راضی به زندگی در دنیا نیست.