شمارهٔ ۵۵ قصاب کاشانی
قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شبم به محنت و روزم به هجر یار گذشت
تمام مدت عمرم بر این قرار گذشت
مگر ندارد ای ساقی انتظار آخر
بیار باده که کارم ز انتظار گذشت
هزار حیف که تا فکر خویش میکردم
گلی نچیدم از این گلشن و بهار گذشت
نهال من همه لخت جگر به بار آورد
مگر ز خون دل آبم ز جویبار گذشت
زد آتشم به درون چون چنار در گلزار
نسیم زلف تو هر گاهم از کنار گذشت
کمان ناز به من چپ نشسته بود هنوز
که تیر غمزهاش از سینه فکار گذشت
بسوخت شعلهٔ آهم سپهر را دامن
خیال او چو مرا در دل نزار گذشت
پیاله گیر و گلی برفشان و عشرت کن
چه فکر میکنی؟ ایام نوبهار گذشت
گذشت یار به صد فتنه از برت قصاب
خموش باش که آشوب روزگار گذشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و غم ناشی از جدایی و فراق یار سخن میگوید. او به مرور زمان و لحظههای سخت زندگیاش اشاره کرده و از بیپایانی انتظار و ناتوانیاش در چیدن طعنههای خوش از زندگی گله میکند. شاعر با تصاویری زنده و قوی، احساس تنهایی و سوختن در عشق را توصیف کرده و در نهایت از خواننده میخواهد تا از زندگی لذت ببرند و به خوشیهای موقت بپردازند، زیرا ایام شاداب جوانی گذراست. او تأکید میکند که در این دنیا، هرج و مرج و درد جزء جداییناپذیر زندگی است.