نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۱ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

می‌کنم طوفی نمی‌دانم که طوف کوی کیست

هست محرابی نمی‌دانم خم ابروی کیست

شهسواری گردنم را در کمند آورده است

می‌کشد هرسو نمی‌دانم سر گیسوی کیست

شعله‌ای در جان نهان دارم ز حسن سرکشی

حیرتی دارم که این آتش ز عکس روی کیست

نیست یک دل کز خدنگ غمزه خون‌آلود نیست

این کمان ناز حیرانم که در بازوی کیست

بوی مشگی زین گلستان بر مشامم می‌رسد

باز باد آشفته‌ساز زلف عنبربوی کیست

هم ز مجنون می‌گریزد هم ز لیلی می‌رمد

من نمی‌دانم که آن وحشی‌نگه آهوی کیست

سوختی قصاب عمری شد، ندانستی چه سود

کاین همه گرمی ز تاب قهر آتش‌خوی کیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساسات و عواطف عمیق شاعر است که در مواجهه با زیبایی‌ها و عشق، دچار سردرگمی و حیرت شده است. شاعر نمی‌تواند تشخیص دهد که عشق و زیبایی‌هایی که به او دست می‌دهد به چه کسی تعلق دارد. او از شور و شوق درونی خود و اثرات جذبه‌ای که از آن حاصل می‌شود صحبت می‌کند. همچنین، در شعر به تضادها و تناقض‌هایی در احساسات اشاره شده، مانند عشق و غم، و اینکه چگونه این احساسات او را درگیر کرده‌اند. در نهایت، شاعر به نوعی عذاب و سوختن از قهر و جدایی نیز اشاره می‌کند، به طوری که عشق او به شدت او را آزار می‌دهد.