نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۳ قطران تبریزی

قطران تبریزی / مقطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

همی گذشت بکوی اندرون بت مشکوی

ز روی او شده جای نشاط و رامش کوی

جفا نمود و بمن روی باز کرد بخشم

ز خشم چون گل صد برگ برفروخته روی

برفت و ماند مرا دلفکار و زار بجای

ز دیده بر دو رخ از جوی خون گشاد آموی

رخم بزردی زر است و تن بزاری زار

دلم ز ناله چو نال است تن ز مویه چو موی

بعشق خوبان گر با تو دانش است مو رز

بگرد خوبان گر با تو مردمی است مپوی

ازین نداد خداوند مهر خوبان را

ز مردم آنکه خداوندشان نداده مجوی

هرآنکو گوی زنخدان نیکوان جوید

دلش همیشه بود همچو پیش چوگان گوی

اگر درست کند بخت نام و کنیت من

ببوسه داد دل خویشتن بخواهم از اوی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر حالتی از عشق و جدایی است. شاعر در ابتدا از تضاد بین دل و بدن صحبت می‌کند، به این معنا که دلش جای دیگری است و بدنش در غربت و دوری از عشق. او حسرت می‌خورد که ای کاش تنش در کنار محبوبش بود و دلش نیز آرامش می‌یافت. شاعر به دعا و نذر خود به خداوند اشاره می‌کند و آرزو می‌کند که روزی به محبوبش برسد. او از درد و تنهایی‌اش صحبت کرده و از خدا می‌خواهد که او را ببخشد و محبتش را به او ارزانی دارد. شعر حاکی از longing و آرزوی اتصال به محبوب است و نشان‌دهنده عمق احساسات شاعر در این رابطه می‌باشد.