شمارهٔ ۴۹ - در غزل است قوامی رازی
قوامی رازی / دیوان اشعار / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
صنما با تو در غم و شادی
بنده بودم نجستم آزادی
وصل پیش آر و داد کن با من
بنه از سر فراق و بیدادی
نرمی از من مخوه که نه مومم
دل مکن سخت اگر نه پولادی
چون در آوردیم به جور از پای
به چه از دست من به فریادی
تو به راحت دری و من در رنج
من بانده درم تو در شادی
ورت گویم چنین مکن گوئی
رو که شیرین منم تو فرهادی
غم تو از کجا و من ز کجا
به من ای جان چگونه افتادی
پس تو شاگرد کیستی آخر
که به دل بردن اندر استادی
استد و داد تو چنین باشد
که دلم بستدی و غم دادی
در نشست تو نیست هیچ ادب
با قوامی مگر در افتادی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عمیق یک شخص در رابطهای عاشقانه است که در آن به دوگانگیهای عشق و رنج اشاره میشود. شاعر از غم و شادی خود میگوید و ابراز میکند که در قید و بند این عشق گرفتار است. او به معشوق خود میگوید که در حالی که او در شادی است، او در رنج و فراق به سر میبرد. درواقع، شاعر از عدم تعادل بین احساسات خود و معشوقش گلایه میکند و از او میخواهد تا به احساساتش اهمیت دهد و شرایط را تغییر دهد. در پایان، او بر عدم ادب و قوام در رابطه اشاره میکند و از معشوق میپرسد که چگونه به چنین وضعیتی افتادهاند.