شمارهٔ ۵۶ - در غزل است قوامی رازی
قوامی رازی / دیوان اشعار / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
بنگر که چه روزگار دارم
کان چهره چون نگار دارم
در دل غم و غم سگال سوزم
در بر می و می گسار دارم
نشگفت که باغ وار خندم
تا وصل چو تو بهار دارم
خورشید به صیدگاه مشرق
زان زلف خوشت شکار دارم
ای عشق تو دم شمار عاشق
غمها ز تو بیشمار دارم
منگر تو به باغ وصل امسال
کز هجر تو داغ پار دارم
سوگند مخور به نیک عهدی
کز جور تو دل فگار دارم
گر کوفه خوری به جای سوگند
حاشا گرت استوار دارم
از بهر یکی سخن دو سه ماه
چون دیده برانتظار دارم؟
آغاز کنم حدیث گوئی
بسیار مگو که کار دارم
ای جان قوامی به دل اندر
غمهات قیامه وار دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و غم عشق سخن میگوید و احساساتش را نسبت به معشوق بیان میکند. او با اشاره به زیبایی معشوق، به ناراحتی و دلتنگی خود در نبودن او اشاره میکند و میگوید که دلش پر از غم است. شاعر اشاره میکند که با وجود این غمها، زیبایی معشوق باعث شادیاش هم میشود. همچنین او از وفاداری و آرزوهایش برای دیدار معشوق سخن میگوید و به دردهای ناشی از جدایی اشاره میکند. در پایان، چالشهای عشق و انتظار را به تصویر میکشد و بار دیگر بر عشق و دلبستگیاش تاکید میکند.