نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۳ - در غزل است قوامی رازی

قوامی رازی / دیوان اشعار / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

خورشید رخ تو را غلام است

بی روی تو عاشقی حرام است

ماهی تو ولی ز نور رویت

در گردن آفتاب فام است

چون زلف تو را گره گشایند

گوئی که زمانه تیره فام است

بی روی تو بامداد روشن

تاریکتر از نماز شام است

آنجا که «ز» لب تو نقل بخشی

جان بر کف عاشقان چو جام است

ماهی تو و نیکوان ستاره

این فخر من و ترا تمام است

نادیده شناسدت ازیرا

داند همه کس که مه کدام است

ماندی به سفر مقیم و عاشق

از عهد تو هم بر آن مقام است

نامه مفرست اگر چه ما را

در نامه تسلی سلام است

غمهای تو بهترین رسول است

سودای تو خوشترین پیام است

هر چند قیامت است حسنت

از عشق قوامیش قوام است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به عشق و زیبایی معشوق اشاره دارد. شاعر می‌گوید که خورشید در برابر زیبایی معشوق، همچون غلامی است و زندگی بدون او برای عاشق، بی‌معناست. زیبایی معشوق حتی بر آفتاب نیز سایه می‌اندازد و روز بدون او تاریک‌تر از شب است. شاعر به نازکی و فریبایی موهای معشوق و جذابیت لبان او اشاره می‌کند که دل عاشق را می‌ربایند. عشق به معشوق به عنوان بالاترین ارزش مطرح می‌شود و شاعر آرزو دارد که خبری از او دریافت کند، زیرا غم و شادی ناشی از عشقش همواره در دل او وجود دارد. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که عشق و زیبایی معشوق، قوت و قوام زندگی‌اش هستند.