شمارهٔ ۵۵ - در غزل است قوامی رازی
قوامی رازی / دیوان اشعار / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
زلف تو شب است و روی تو روز
وصل تو چو روزگار نوروز
بر وصل تو «کس» نشد مظفر
بر دولت کس نگشت پیروز
گشتست دلم چو کبک جانباز
زلفین تو همچو باز کین توز
با زلف مگو که صید دل کن
سقا بچه را شنا می آموز
کردی دل بنده تیرباران
زان چشم کمان کش جهانسوز
تا چند زنی ز چشم آخر
بر جان برهنه تیر دل دوز
ای مهر گسسته دوش و رفته
بنشین و بیا و کین میندوز
تا چشم ستاره بار دوشین
خورشیدپرست باشد امروز
مادر به خجسته روز زاد است
آن روی چو خورشید دل افروز
گوئی که کدام روز بود است
آن روز که آفرین بدان روز
دیر است که «تا» دل قوامی
از زلف تو ساختست جان بوز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و زیبایی میپردازد. شاعر زلف محبوب را به شب و چهره او را به روز میسازد و میگوید که وصال محبوب مانند نوروز شادیبخش است. او از شکست در عشق و تلاشهای بینتیجه، مانند کبوترانی که برای شکار میپرند، حرف میزند. شاعر دلش را تیر باران میداند و از درد فراق میگوید. همچنین از خورشید و ستارهها به عنوان نماد زیبایی و شادابی یاد میکند و به خاطر عشقش به محبوب از زمانهای گذشته یاد میکند، در حالی که آرزو دارد محبوب دوباره به او نزدیک شود. در انتها، شاعر میگوید که زمان برای او در جستجوی وصال محبوب طی میشود و زیبایی او همچنان در دلش باقی مانده است.