شمارهٔ ۵۹ - در غزل است قوامی رازی
قوامی رازی / دیوان اشعار / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
لشکر کشید عشق و مرا در میان گرفت
خواهند مردمانم از این در زبان گرفت
اندر زبان خلق فتادم ز دست عشق
تا بایدم بلا به در این و آن گرفت
جانا غلام عشق تو گشتم به رایگان
می بایدت مرا به عنایت عنان گرفت
آزاد و پادشاه تن خویشم ای نگار
آخر مرا به بنده همی بر توان گرفت
نالنده گشت بلبل عشقم که مر تو را
طاوس حسن بر سر سرو آشیان گرفت
با آفتاب و ماه و ستاره است آسمان
گوئی که نسخت رخ تو آسمان گرفت
چون خط دمید گرد رخت عشق نعره زد
کامد سپاه زاغ و صف بوستان گرفت
برکند عشق خیمه و از لشکر جمال
ترکان گریختند که هندو جهان گرفت
ایمن نشسته بودم در کنج عافیت
آمد بلای عشق و مرا ناگهان گرفت
از گوشه ای برآمد از این شوخ دلبری
بربود دل ز دستم و پای از میان گرفت
باز شکار جوی قوامی ندیده ای؟
شاهین عشق کبک دلت را چنان گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره تجربه عمیق و طاقتفرسای عشق صحبت میکند. شاعر به وضوح بیان میکند که عشق او را در خود گرفته و به نوعی او را در اسارت گذاشته است. او از این وضعیت رنج میبرد و میگوید مردم دربارهاش صحبت میکنند و او به دلیل عشق در مخاطره است. شاعر خود را غلام عشق معشوقش میداند و از او میخواهد که با محبتش به او کمک کند. او به زیبایی معشوقش و تأثیر آن بر آسمان و طبیعت اشاره میکند و ناله بلبل را مطرح میکند که به عشق او پرداخته است. در نهایت، شاعر به ناگهانی به دام عشق گرفتار میشود و این احساس را به صورت یک شکار وصف میکند؛ به گونهای که عشق همچون شاهینی، دل او را به تسخیر خود درآورده است.