شمارهٔ ۶۵ - در غزل است قوامی رازی
قوامی رازی / دیوان اشعار / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
همه ای دل بلای ما خواهی
که به رغبت همی جفا خواهی
این چه عادت است و خو که تو راست
این همه رنج و غم چرا خواهی
وصل یاری طلب کنی پیوست
که بدان در صداع ما خواهی
یک جهان آرزو و تو ز جهان
همه سیمرغ و کیمیا خواهی
عمر چون خرج کرده شد عوضش
از که جوئی و از کجا خواهی
ازتو بی کارتر تو باشی هم
گر از این دلبران وفا خواهی
یارت آن است که تو را بیند
گوید ازسخره خه کرا خواهی
به از این دوستی به دست آور
گر همی دوست و آشنا خواهی
پس قوامی به جای آوردم
که بدین تو همی مرا خواهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر به عشق و وابستگی خود به معشوق اشاره میکند و از او میپرسد چرا باید این همه درد و رنج را تحمل کند. او از معشوق میخواهد به جای جفا و غم، محبت و وفا را انتخاب کند و از او میپرسد که آیا این عادات و رفتارها طبیعی است. شاعر تمایل دارد که معشوق به او محبتی بکند و در عوض از او میخواهد تا همدلی و دوستی واقعی را به نمایش بگذارد. نهایتاً شاعر به این نتیجه میرسد که یک رابطه پایدار و درست باید بر پایه محبت و شناخت متقابل بنا شود.