شمارهٔ ۷۸ - در غزل است قوامی رازی
قوامی رازی / دیوان اشعار / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
ای عشق غم شد از تو مرا شادی
چون از همه جهان به من افتادی
بنده شد از تو مردم آزاده
روی از تو نکرد کس آزادی
سرمایه بخش روی چو گلبرگی
پیرایه دار زلف چو شمشادی
گه پاسبان لاله سیرابی
گه پرده دار سوسن آزادی
عقل سخن شناس جهان دیده
شاگرد تو است با همه استادی
دیرینه یار غار توم گفتی
بیزارم از تو گر همه همزادی
از رفتن تو شادی مرا زاید
کز زادن تو مردمرا شادی
در عاشقی ز عشوه گلبرگی
ما را چه خار بود که ننهادی
گفتی قوامیا چه زیان کردی
تا دست را به صحبت ما دادی
عشقا من از تو داغ بسی دارم
هیچ اندهت مباد چو من بادی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و تأثیر عمیق آن بر زندگی انسانهاست. شاعر از شادی و غم ناشی از عشق سخن میگوید و به این میپردازد که چگونه عشق میتواند انسان را آزاد کند، در حالی که در عین حال او را درگیر درد و رنج نیز میسازد. شاعر به زیباییهای عشق، مانند شوق و جذابیت پردهدار و پاسبان میپردازد و در نهایت بیان میکند که با وجود داغهایی که از عشق دیده، هیچ اندوهی برای معشوق نخواهد داشت. به طور کلی، شعر نشاندهندهٔ تضادهای عشق و تاثیرات عمیق آن بر وجود انسان است.