شمارهٔ ۸۳ - در غزل است قوامی رازی
قوامی رازی / دیوان اشعار / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
دلبر من کودکست ناز نداند همی
روز مراتیره کرد راز نداند همی
درد دل ریش من گر نشناسد سزد
رنج دل «آزورادباز»؟ نداند همی
راست بعینه بتم ؛ به طبع چون آتش است
داند سوزندگی ؛ ساز نداند همی
قدر دلم وصل او؛ داند نه هجر او
قیمت زر چون محک گاز نداند همی
چشم ستمکار او؛ چون لب او کی بود
رفتن خوش همچو کبک، باز نداند همی
کی چو قوامی رهم؛ تا به قیامت ز عشق
کم دل مسکین ز رنج، ناز نداند همی
پای من از جای شد؛ در غم آن بت که او
دست چپ از دست راست؛ باز نداند همی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلتنگی شاعر نسبت به معشوقش است. شاعر میگوید که دلبرش هنوز ناز و دردهای عشق را نمیشناسد و از رنجهایی که عشق به او داده بیخبر است. او به سوزندگی و شدت عشق اشاره میکند و میگوید که ارزش واقعی دلش را تنها خود معشوق میداند. در ادامه، شاعر حسرت میخورد که معشوقش نمیتواند دردهای او را درک کند و به تعبیر زیبایی درباره الگوهای عشق و جدایی پرداخته است. در نهایت، او بیان میکند که عشقش او را به شدت رنج میدهد و معشوق به طور کامل نمیتواند این حس را درک کند.