شمارهٔ ۸۴ - در غزل است قوامی رازی
قوامی رازی / دیوان اشعار / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
سرمایه ای است سنگین؛ زلف تو دلبری را
پیرایه«ای است» نیکو چشمت ستمگری را
تا روی تو پری دید؛ از شرم آن نهان شد
از بهر این نبیند؛ هیچ آدمی پری را
از خنده تو شاید؛ گر جوهری بگرید
در در میان شکر؛ کی بود جوهری را
بی خط و عارض تو؛ نشنیده ام که هرگز
رونق بود در اسلام؛ ای دوست کافری را
دل خون شدست ما را از بس جگر که خوردی
حدی است آخر ای جان ؛نیز این جگر خوری را
سر در سر تو خواهم کرد«ن» که شرط این است
بس قیمتی نباشد؛ یاران سرسری را
ترسی که با قوامی؛ عشق تو بس نیاید
ای جان من که باشد در باغ مشتری را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و دلربایی معشوق اشاره دارد و به طور خاص به زلف و چشمان او میپردازد. شاعر بیان میکند که زیباییهای معشوق به حدی است که دیگران را از شرم به دوری میکشاند و حتی در خندهاش نیز گوهرهایی نهفته است. همچنین، او به فقدان زیبایی (کفری) در اسلام اشاره کرده و دل خود را از درد عشق میسوزاند. شاعر در انتها خواستار پیوند عمیقتری با معشوق است و میگوید که عشق واقعی در نبود قوام نمیتواند ادامه یابد. در کل، این شعر به زیبایی، عشق و درد قلبی اشاره دارد.