شمارهٔ ۱۹ غبار همدانی
غبار همدانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا جام باده بر لب ساقی گذر نکرد
مِی خواره را ز راز نهان با خبر نکرد
پرهیز چون کنیم که پیکان غمزه ات
وقتی ز جان گذشت که دل را خبر نکرد
با آتشی که شمع به کانون سینه داشت
روشن نکرد محفل اگر ترک سَر نکرد
هرگز به دار ملک حقیقت نبرد راه
هر کو به شاهراه طریقت سفر نکرد
تا خون به حلق شیشه چو عاشق گره نشد
ساغر دهان ز خنده چو معشوق پر نکرد
فرصت نداد دیدۀ گریان شب فراق
جرم غبار نیست که خاکی به سر نکرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نوعی از احساس عشق و فراق پرداخته است. شاعر میگوید که تا زمانی که باده (شعور یا عشق) به لب ساقی (مظهر عشق) نرسد، کسی از رازهای نهان آگاه نمیشود. او به دشواریهای عاشقانه اشاره میکند و میگوید که عشق واقعی به سادگی به دست نمیآید و باید در مسیر حقیقت قدم برداشت. همچنین تأکید میکند که تا زمانی که انسان خودش را در کسالت عشق غرق نکند، نمیتواند از لذتهای آن بهرهمند شود و یادآور میشود که فراق و غم عشق دستکم از دیدگاه او جرمی ندارد. در کل، این شعر توصیفی از تلاش و احساسات عمیق عاشقانه را به تصویر میکشد.