شمارهٔ ۴ غبار همدانی
غبار همدانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
امشب خروس از نیمه شب بگرفته راه بام را
باید سحر خون ریختن این مرغ بی هنگام را
ساقی خرابم کن ز مِی تا رو به آبادی نهم
کاین است پایان طلب، رندان درد آشام را
زین درد عشق اندوختن آتش بجان افروختن
یکباره خواهم سوختن هم پخته را هم خام را
ساقی ز خُمّ نیستی رطل گران سنگم بده
تا خورد در هم بشکنم هم شیشه را هم جام را
ساقی گذشت آن کز مِیَم، ساغر نمیدیدی تهی
باید بمی دادن سپس هم شیشه را هم جام را
چندانکه میجویی مبین چندانکه میدانی مجو
یا خویشتن را در جهان یا در جهان آرام را
کاش آسمان برهم زند اوراق صبح و شام خود
وز صفحه بیرون افکند نام من گمنام را
زان می که خوردم در ازل مستم غبارا تا ابد
پس کی توانم فهم کرد آغاز یا انجام را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
اشعار بیانگر حالتی از سرخوشی و درد عشق است. شاعر در نیمه شب از ساقی میخواهد که او را از می سیراب کند تا بتواند بر مشکلات و دردهای عشق غلبه کند. او میگوید که باید خودش را بسوزاند، چه در عشق پخته باشد و چه خام. در ادامه، شاعر به نگرانیهایی درباره بیهویتی و ناشناخته بودن خود اشاره میکند و آرزو دارد که نامش فراموش شود. در نهایت، او به بادهای اشاره میکند که از قدیم تا ابد او را مست کرده و حس میکند که فهمی از آغاز و پایان زندگی ندارد.