شمارهٔ ۹۸ غبار همدانی
غبار همدانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نوازیم تو اگر بر نگارش قلمی
نماند از غم هجر تو بر دلم المی
به یاد نرگس مستت همیشه بیمارم
بیا به پرسش احباب رنجه کن قدمی
نکرده بر تو اگر ختم حسن صانع حسن
کشیده از خط سبزت چرا به رخ رقمی
دو چیز خوشترم از چهار جوی رضوانست
مکیدن لب جام و دگر لب صنمی
مده ز دوزخ و فردوس ناصحا پندم
که ره به دل ندهم جز رضای دوست غمی
کنون که چشم تو بر می خوران دهد فتوی
به بام خانه بکوبم من از چه رو علمی
مراد دهر چو موقوف سیم و زر باشد
بسوز جان تو غبارا که نیستت درمی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد فراق محبوبش سخن میگوید و ابراز میکند که تنها با نوشتن و یادآوری او میتواند کمی از غم خود را تسکین دهد. او به زیبایی چهره محبوبش اشاره میکند و میگوید که عشق و دیدن او برایش از همه چیز ارزش بیشتری دارد. همچنین به هیچ نصیحتی درباره بهشت و دوزخ توجه نمیکند و فقط خواستهاش رضایت محبوبش است. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید دارد که اگر زندگیاش به مال و ثروت گره خورده باشد، تنها غم و آتش درونش را خواهد داشت.