شمارهٔ ۱۰۸ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
رسید یار و ز من بر سر عتاب گذشت
چه گویمت که چه بر دل ز اضطراب گذشت
نبرد غنچه بختم سوی شکفتن راه
گل امیدم ازین باغ در نقاب گذشت
کجاست عشق که در دیدهام نمک پاشد
که روزگار به آسودگی و خواب گذشت
به بزم شوق گر این نشاه میدهد می عشق
هزار حیف ز عمری که بیشراب گذشت
نگه ز رشک به رویش نبرد ره قدسی
چو روزگار تو محروم از آفتاب گذشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و احساسات عمیق شاعر است. شاعر از لحظهای صحبت میکند که یار به او نزدیک میشود، اما دلش پر از اضطراب و نگرانی است. او به ناکامیهایش در عشق اشاره میکند و از حسرتی یاد میکند که از گذر عمرش بدون شادی و عشق، به او دست داده است. شاعر در یک بزم شوق و میبازی که عشق را به تصویر میکشد، احساس میکند که عمرش بیثمر سپری شده است. در نهایت، او با حسرت از دوری عشق و عدم تابش روشنایی در زندگیاش سخن میگوید.