شمارهٔ ۱۵۳ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
از چشمهسار چشمم از بس که نم برآید
ترسم که رفته رفته طوفان غم برآید
از اتحاد چشمم با پای، در ره عشق
مالم چو دیده بر خاک، نقش قدم برآید
گر دست شام هجران گیرد گلوی شب را
مشکل که تا قیامت، از صبح، دم برآید
در موجخیز دریا هر لحظه نیست طوفان
کز رشک آب چشمم دریا به هم برآید
از بار محنت دل فرسود جسم قدسی
یک مشت استخوان چند با کوه غم برآید؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره درد و غم ناشی از عشق و جدایی است. شاعر از چشمهسار چشمانش سخن میگوید که پر از اشک است و نگران است که غم بیشتر شود. او به اتحاد چشم و پایش در عشق اشاره میکند و میگوید که این عشق باعث میشود که مال او، مانند دیدهاش، به خاک بیفتد. همچنین او از شبهایی صحبت میکند که هجران آنها را به شدت تحت فشار قرار داده و بیان میکند که اشکهایش مانند دریا به طوفان تبدیل میشود. در نهایت، شاعر از خستگی جسمی و روحی ناشی از غم سخن میگوید که حتی بدن او، مانند استخوانی در برابر کوه غم کوچک میشود.