نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۹ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

فلک ز کین به مه فتنه‌جوی من ماند

ز مهر، طبع محبت به خوی من ماند

لب تو آب حیات است، در دلم منشین

که خون شود می اگر در سبوی من ماند

دمی ز جاذبه شوق من خبر یابی

که بگذری تو و چشمت به سوی من ماند

هلاک سرکشی شمع محفلم کاین طرز

به آشنایی بیگانه خوی من ماند

به رهگذار تو زان روی خاک راه شدم

که نقش پای تو شاید به روی من ماند

به گوش گل نکند جا، فغانت ای بلبل

حدیث شوق تو با گفتگوی من ماند

نشان خویش دگر گم نمی‌کنم قدسی

مباد پیک غم از جستجوی من ماند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و کینه‌ای که در دل دارد می‌گوید و از عشق و محبتش به معشوق سخن می‌گوید. او لب‌های معشوق را به آب حیات تشبیه می‌کند و می‌گوید که اگر عشق او در دلش باقی بماند، جانش می‌گیرد. شاعر در حسرت دیدن معشوق است و می‌خواهد که هر لحظه‌ای که او را می‌بیند، یادش نزد او بماند. در واقع، او از آشنایی و زیبایی معشوق خود صحبت می‌کند و نمی‌خواهد عشق و شوقش فراموش شود. شاعر در تلاش است تا نشانه‌ای از معشوق را در دلش حفظ کند و نمی‌خواهد غم و دلتنگی‌اش از یادش برود.