شمارهٔ ۲۰۳ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
رسد گر بر لبم جان، چون رسی، ناچار برگردد
بیا تا آفتابم از سر دیوار برگردد
چنان از خوی او شد برطرف آیین پیوستن
که با هم سربهسر ننهاده خط، پرگار برگردد
ز بس طبع جفا نازک شد از همراهی خویت
چو گل پهلو زند بر خار، نیش خار برگردد
به نوعی روی دل سوی تو آوردم که میترسم
سوی دل مردمان دیده را رفتار برگردد
غمش در خاطر از بس مانده، ترسم خرمی گردد
که بر شاخی چو ماند میوهای بسیار، برگردد
سخن زان غمزه گویا بر زبان دارد، که قدسی را
نفس آید سلامت بر لب و افگار برگردد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ احساسات عمیق و پیچیدهای است که شاعر نسبت به محبوبش دارد. شاعر میگوید هرگاه جانش به لب برسد، محبوبش ناگزیر باید به او نزدیک شود. او از زیبایی و درخشش محبوبی صحبت میکند که مانند آفتاب از دیوار میآید. شاعر اشاره میکند که همراهی با محبوبش باعث شده است که خود را از پیوستگی با دیگران جدا کند، بهگونهای که حتی دو نقطه روی خطی که با پرگار رسم میشود، فاصله میگیرند. شاعر همچنین به لطافت روحش اشاره میکند که به دلیل جفای محبوب، نازک و حساس شده است، دقیقاً همانطور که گل کنار خار ممکن است آسیب ببیند. او نگران است که احساساتش نسبت به محبوب باعث عواقب بدی برای او و دیگران شود. در پایان، شاعر ابراز میکند که گاهی غم عشقش آنقدر در دلش میماند که میترسد به حالت دیگری تبدیل شود، مانند میوهای که بر درخت میماند. این شعر به نوعی تجلی عشق، غم، و زحمتهای ناشی از آن است.