نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۸ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به بزم دوش حدیث تو در میان افتاد

چو شمعم آتش غیرت در استخوان افتاد

فغان بی‌اثر از طاق دل، اسیر ترا

چو شاخ بی‌ثمر از چشم باغبان افتاد

فتاد بر سر هم دل چو صید، روز شکار

مگر کرشمه چشم تو در زمان افتاد؟

فرشته گر کندت همرهی، هلاک شوم

ندید روز خوش آن کس که بدگمان افتاد

چو دل گشود لب شکوه، شد زبانم لال

به اولیای دلم (کذا) قفل بر زبان افتاد

چه بلبلم، که به چشمم نمود بیگانه

چو از قفس، گذرم سوی آشیان افتاد

کجا ز لذت گرداب غم خبر یابی

ترا که زورق ازین ورطه بر کران افتاد

برای آنکه شود زود روز وصلم طی

... مهر چو ماه نو از میان افتاد

به کار بسته من مصلحت ندارد سود

زدم گر آب به دل، آتشم به جان افتاد

به رمز شکوه ادا می‌کنی وز این غافل

که تندخوی تو قدسی چه بدگمان افتاد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و احساسات عمیق شاعر نسبت به معشوقش است. شاعر در بزم شب گذشته که صحبت از معشوق بوده، احساساتش به شدت برانگیخته می‌شود و خود را مانند شمعی در آتش عاشقانه می‌یابد. او از درد و رنج دل شکسته‌اش می‌گوید و اینکه عشقش او را به شدت آزار می‌دهد. شاعر به زیبایی چشمان معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید این زیبایی او را شکار کرده است. او همچنین به این نکته اشاره می‌کند که حتی وجود فرشتگان هم نمی‌تواند از دردش بکاهد و بیان می‌کند که زبانش در مقابل این احساسات سنگین می‌شود. در نهایت، شاعر از غم و اندوهی که عشقش به او می‌دهد و همچنین از موانع و دوری‌های بین آن‌ها سخن می‌گوید. این شعر در نهایت نمایانگر پیچیدگی‌های عشق و رنج‌های ناشی از آن است.