شمارهٔ ۲۱۳ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که بی تو مرا نور در چراغ نماند
بهار عیش مرا لالهای در باغ نماند
همین نه زمزمه ما ز لب فراموش است
نوای مرغ سحر هم به طرف باغ نماند
به مهر بلبل و پروانه میخورم افسوس
که آب در چمن و تاب در چراغ نماند
ز شوق گریه دلم را چو لاله پنجه غم
چنان فشرد که خونابهام به داغ نماند
همیشه جام حریفان ز می لبالب بود
به دور ماست که یک جرعه در ایاغ نماند
به کوی دوست هم آواز من نگردد غیر
درین چمن که منم جای بانگ زاغ نماند
کنم کناره ز کاهلطبیعتان قدسی
مرا دماغ حریفان بیدماغ نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر حالتی غمگین و دلشکسته دارد. شاعر با ناامیدی به عدم وجود عشق و زیبایی در زندگیاش اشاره میکند. او میگوید که بدون عشق معشوق، نه نور وجود دارد و نه بهاری در زندگی. هیچ یک از زیباییها و لذتهای دنیا در غیاب عشق واقعی معنا ندارد. شاعر به تکرار حسرت و دلتنگی اشاره میکند و از فقدان شادی و امید در زندگیاش ناله میکند. در نهایت، او به بیکسی و تنهایی خود در این دنیا اشاره میکند.