نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۳ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گر گشایم لب دمی، عالم پر افغان می‌شود

گر کنم دور آستین از دیده، طوفان می‌شود

پنبه برخواهم گرفت از داغهای خویشتن

مژده ده پروانه را کامشب چراغان می‌شود

تا مباد از پیش من بر هم خورد بازار ابر

گریه کمتر می‌کنم روزی که باران می‌شود

تا به کام دل درم من هم گریبانی چو شمع

تا به عطف دامن از چشمم گریبان می‌شود

چون زلیخا قدر یوسف را چه می‌داند کسی

گر خریدار او نباشد مصر کنعان می‌شود

سیل اشکم خشت دیگر بر زمین افکند، ازان

هر خراب، آباد و هر آباد، ویران می‌شود

صد دل آشفته قدسی می‌خورد بر یکدگر

تا به امداد صبا، زلفی پریشان می‌شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق و درونی خود می‌پردازد. او با بیان این‌که اگر لب بگشاید، جهان پر از غم و اندوه می‌شود و اگر بخواهد از احوال خود دوری کند، طوفانی به‌پا می‌شود. شاعر می‌گوید که در دل داغ‌های خود، می‌خواهد به پروانه‌ها بگوید که امشب شب روشنی است. او عزم دارد که گریه را کمتر کند و برای خوشحال شدن، باید مانند شمع در تلاش باشد. همچنین، شاعر به سرنوشت یوسف و زلیخا اشاره می‌کند که ارزش چیزها تنها با وجود خریدار مشخص می‌شود. اشک‌هایش به اندازه‌ای زیاد است که زمین را ویران می‌کند و در نهایت از اختلاط دل‌های آشفته، زلفی پریشان به کمک صبا به وجود می‌آید. در مجموع، این شعر ترکیبی از اندوه، امید و عشق است.