نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۲ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

رفتم به بوستان که دلم وا شود، نشد

گفتم که درد عشق مداوا شود، نشد

سودا به شهر و کوی بود، نی به کوه و دشت

مجنون خیال کرد که رسوا شود، نشد

امروز غربتم به جزای عمل رساند

گفتم مگر که وعده به فردا شود، نشد

عمری چو نقش پا به سر کوی انتظار

چشمم به راه بود که پیدا شود، نشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساس ناامیدی و غربت خود اشاره می‌کند. می‌گوید که به بوستان رفته تا دلش آرام گیرد، اما این اتفاق نیفتاده است. به عشقش فکر کرده و امید داشته که دردش برطرف شود، ولی باز هم موفق نشده است. او معتقد است که مشکلاتش فقط در شهر و کوی و نه در کوه و دشت خواهد بود. همچنین از وعده‌هایی که به آینده داده، ناامید است و عمرش را مثل ردپای ناپیدا در انتظار عشقش می‌داند، اما همچنان هیچ نشانی از آن نمی‌بیند.