نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۳ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلم به عشق فسونساز برنمی‌آید

زبان به گفتن این راز برنمی‌آید

چه شد شکفتگی‌ام گر ز پرده بیرون است؟

چو گل ز خنده‌ام آواز برنمی‌آید

نبسته بال مرا کس، ز ناتوانی خویش

پرم ز عهده پرواز برنمی‌آید

شدم ز گریه بی‌اختیار، شهره شهر

کسی به پرده در راز برنمی‌آید

حیات یک نفس است ای جوان غنیمت دان

که این نفس چو رود، باز برنمی‌آید

چه شد که دوخته صوفی ز هر دو عالم چشم؟

به عارفان نظرباز برنمی‌آید

کم از تکلم لب نیست عشوه نگهش

فسون، که گفت به اعجاز برنمی‌آید؟

مگر شنیده که خاک رهم، که باز امروز

ز خانه آن بت طناز برنمی‌آید؟

ز سرّ آبله‌های دلم که را خبرست؟

ازین صدف، گهر راز برنمی‌آید

به صبح وصل نیفتی غلط، که در شب هجر

ستاره‌ای غلط‌انداز برنمی‌آید

ازین که قامت افلاک شد چو چنگ، چه سود

چو نغمه خوش ازین ساز برنمی‌آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر درباره عشق و احساسات عمیق خود سخن می‌گوید. او به این موضوع می‌پردازد که عشق برایش سخت و پر درد می‌باشد، و نمی‌تواند راز دلش را بیان کند. او ناتوانی در ابراز احساسات و عدم توانایی در پرواز به سمت عشق و زیبایی را مطرح می‌کند. از طرفی، او از گریه و درد ناشی از عشق خود به عنوان شهرتی در میان مردم یاد می‌کند. شعر به زندگی کوتاه و ارزشمندی که در هر نفس وجود دارد اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که تنها درک عمیق‌تری از عشق و زیبایی می‌تواند به او آرامش بخشد. نهایتاً، شاعر بیان می‌کند که علیرغم همه زیبایی‌های عالم، هیچ چیزی نمی‌تواند احساس واقعی او را به تصویر بکشد.