نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۳ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

سوزم همیشه از نفس آتشین خویش

چون شمع ایستاده‌ام، اما به کین خویش

ظاهر شود ز درد سر اکسیر سازی‌ام

صندل کنم ز بس که طلا بر جبین خویش

از شوق دامنت همه تن دست گشته‌ام

چون شمع می‌کشم نفس از آستین خویش

شهرت به تازه‌ساختن داغ یافته‌ام

هرکس برای نام خراشد نگین خویش

روی ترا من از همه‌کس پیش دیده‌ام

امّیدوارم از نظر پیش‌بین خویش

از شرم آنکه کینه چرا پیشه کرده‌ام

افشانده‌ام گره چو عرق بر جبین خویش

با چرا به مهر نیاری شبی به روز

شاید ز روزگار بگیریم کین خویش

ملک دلم خراب نگردد، که بی‌نزاع

داغ تراش کشیده به زیر نگین خویش

گر آستین به دیده رسانم شب فراق

دریای خون روان کنم از آستین خویش

تا برگزیده‌ایم ترا از جهانیان

یک دم نبسته‌ایم لب از آفرین خویش

دین، دین دلبرم بود و کفر، کفر عشق

هرگز نداشتم خبر از کفر و دین خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از احوالات عاشقانه و دردهای دل شاعر سخن می‌گوید. شاعر خود را مانند شمعی تصویر می‌کند که در آتش عشق می‌سوزد و با ذکر کین و داغ ناشی از عشق، ابراز احساسات می‌کند. او از شوق معشوق سخن می‌گوید و از تنهایی و نگرانیش نسبت به کینه‌ها و دردهای خود می‌نالد. همچنین، امیدواری به نگاه معشوق و احساس شرم بر اثر کینه‌ورزی از دیگر مضامین شعر است. در نهایت، شاعر عشق را جزئی از وجود خود می‌داند و به تضاد بین عشق و دین اشاره می‌کند و می‌گوید هرگز از این تضاد باخبر نبوده است.