نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۶ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

بسی چون سایه افتادم به پای سرو آزادش

ز خاکم برنمی‌دارد، نمی‌دانم چه افتادش

خوشم کز کوی او قاصد چو آمد، برنمی‌گردد

چو آید بوی گل، نتوان به گلشن پس فرستادش

کند روح شهیدان طوف بسملگاه صیدی را

که بی جذب کمند آرد به پای تیغ، صیادش

نمی‌خواهم که یک ساعت شود فارغ ز آزارم

مبادا دیگری خود را زند بر تیغ بیدادش

چه بخت است این، که گر دامان کوه بیستون گردد

کف اقبال خسرو می‌کشد از چنگ فرهادش

کمین بازیچه از نیرنگ عشق این است قدسی را

که لب نگشود و گوش عالمی پر شد ز فریادش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساساتی عمیق و پیچیده درباره عشق، درد، و سرنوشت اشاره دارد. شاعر خود را همچون سایه‌ای در سایه‌سروی آزاد حس می‌کند و پریشان از اتصال با آن عشق و ناکامی‌هایی که تجربه کرده، به نوعی عذاب و عُنف نسبت به خود و دیگران اشاره می‌کند. او از خوشحالی قاصدی که از کوی محبوبش می‌آید، احساس رضایت دارد اما نمی‌خواهد از آن عشق فاصله بگیرد. همچنین با تصویرسازی‌هایی از عشق و نبرد در دل طبیعت، نشان می‌دهد که چگونه عشق می‌تواند عذاب‌آور و در عین حال زیبا باشد. در نهایت، شاعر به زمین‌گیری و نیرنگ‌های عشق، به ویژه در ارتباط با گویش‌های بی‌صدا و فریادهای درونی، اشاره می‌کند.