شمارهٔ ۳۴ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
منم که داغ دلم دشمن است مرهم را
نمیدهم به شب قدر روز ماتم را
خدنگ یار مگر چاک سینهام بگشود؟
که سوخت شعله طوفان عشق عالم را
به گلشنی که نسیم دلم گذشته بر آن
ز خون دل نتوان فرق کرد شبنم را
مریض عشقم و خون جگر چنان نوشم
که العطش ز جگر خیزد آب زمزم را
به کیش برهمن از دین خبر نداری اگر
به پیش بت نبری سجده دمادم را
ز بس که دل به تو مشغول بود قدسی را
گذشت عمر و ندانست شادی و غم را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و رنج دل سخن میگوید که به عنوان دشمن او عمل میکند و به مرهمی برای زخمهایش دست پیدا نمیکند. او شب قدر را به روز ماتم تشبیه میکند و بیان میکند که اگر محبوبش زخم سینهاش را باز کند، آتش عشق همه چیز را میسوزاند. شاعر همچنین به یاد گلزاری میافتد که بوی دلش از آنجا میگذرد، اما نمیتواند دلش را از زخمهایش تفکیک کند. او به شدت تحت تأثیر عشق است و دردش به حدی است که مانند آب زمزم از جگرش جاری میشود. در انتها، شاعر به جهل و بیخبریاش از دین و زندگیاش اشاره میکند و میگوید که زندگی بدون آگاهی از شادی و غم گذرانده است.