نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴۱ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

چون غنچه بجز پرده دل نیست پناهم

چون لاله نظریافته بخت سیاهم

هر عقده که پیش آوردم عشق، دلیل است

چون اشک برد آبله پای، به راهم

شادم که شب هجر تو چون شمع ز مقراض

نگسسته ز برهم زدن دیده، نگاهم

چون صبح دوم، با همه کس صاف ضمیرم

هرگز نشود آینه‌ای تیره ز آهم

از رشک به دل سنگ زند خانه کعبه

تا خانه سیه کرده آن چشم سیاهم

از دوستی شعله نگریم، که مبادا

چون هیزم تر بگذرد آتش ز گیاهم

محرومی‌ام از وصل تو، کس چون تو نداند

بر تشنگی بادیه، خضرست گواهم

در چشم من از ضعف نماید ظلماتی

بر فرق اگر سایه کند یک پر کاهم

انداخت به رشکم چو فراقش به سر آمد

افکند به زندان چو برآورد ز چاهم

از گریه قدسی به مرادی نرسیدم

آبم نکند تازه، ندانم چه گیاهم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل به عشق و احساسات عمیق خود اشاره می‌کند. او از دردهای ناشی از جدایی و فراق صحبت می‌کند و می‌گوید که تنها پناه او دلش است. زندگی او به شب تاریکی شبیه است که در آن شمعی از یاد معشوق روشن مانده. او از شادی درونی‌اش هنگام یادآوری صبحگاهان و جلوه‌های روشنی سخن می‌گوید، اما در عین حال از حسرت و ناپایداری عشق و وصال می‌نالد. شاعر به توصیف دردهایش در دلتنگی، احوالاتش در عشق و تأثیرات آن بر روی روح و جسمش می‌پردازد و اذعان می‌کند که هیچ‌کس نمی‌تواند رنجش از فراق را درک کند. در نهایت، او از غم و اندوهی صحبت می‌کند که گویی در او به تصویر کشیده شده و با حالتی روحانی از ناامیدی و تلاش برای رسیدن به مرادش یاد می‌کند.