شمارهٔ ۳۹۵ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دردت به دل رسیده و از دل به داغ هم
مجلس بود به روی تو گرم و ایاغ هم
دردی عجب نشسته مرا در کمین دل
ترسم دل مرا نگذارد به داغ هم
معشوق هرکه هست در این انجمن، تویی
پروانه از برای تو سوزد، چراغ هم
بی می، ز بس گرفتگی دل درین بهار
ترسم که غنچهای نگشاید به باغ هم
گر فکر شعر کم کنم، از من عجب مدار
دارم هزار فکر و ندارم دماغ هم
قدسی ز بس که آمده بودم ز دل به جان
نی بینمش به سینه، نه گیرم سراغ هم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی درد و رنجی عمیق و عاطفی سخن میگوید. شاعر به داغی که در دل دارد اشاره میکند و از خطر نینوا بودن و دلشکسته شدن در میان جمع سخن میگوید. معشوق او در این مجلس حاضر است و همه چیز به خاطر او میسوزد. شاعر احساس میکند که در این بهار دلانگیز، غم و گرفتگی او مانع شکفتن غنچهها و بروز شادی میشود. او همچنین به کمبود ایده و تفکر فکر میکند و در نهایت از حضور خود به عنوان یک روح پاک در بین این احساسات رنج میبرد.