شمارهٔ ۳۹۳ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
در انتظار تو شد عمرها که چشم به راهم
مپیچ سر ز نیازم، متاب رخ ز گناهم
چه لذت است ببین انتظار آمدنت را
که در برابر چشم منی و چشم به راهم
مرا همای خرد گو به فرق سایه میفکن
به سر، سیاهی داغ جنون بس است پناهم
در انتظار تو ای شمع بزم، تا سحر امشب
چو شمع بر سر مژگان نشسته بود نگاهم
به عشق، کار دل و دیدهام ز یکدگر آید
بود چو شمع، یکی نور چشم و شعله آهم
ز زلف یار به روز سیاه خویش نشستم
مباد آنکه نشیند کسی به روز سیاهم
چه میکنم که همای سعادتم به سر آید؟
زمانه گو به تمسخر، پری مزن به کلاهم
منم که یوسف مصر معانیام به حقیقت
برادران طریقت فکندهاند به چاهم
بهار تازهام، ایام را ملول نکردم
به فرق خاک بود گرچه نودمیده گیاهم
نه از وصال تسلی، نه در فراق صبوری
مرا بسوز چو قدسی، که معترف به گناهم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر، احساس عمیق انتظار و longing را برای رسیدن معشوق بیان میکند. او از سالها انتظار و چشمانتظاری و لذت دیدن معشوق در برابر چشمش سخن میگوید. شاعر به گناه و سیاهی گذشتهاش اشاره میکند و احساس جنون و نیاز را به تصویر میکشد. وجود معشوق برای او مانند شمعی در بزم شب است و او خود را همچون شمعی در انتظار نور معشوق میبیند. همچنین، به تضاد بین وصال و فراق اشاره میکند و در نهایت، با وجود همه سختیها، از عشق و زیباییها صحبت میکند، با این حال نه از وصال تسلی مییابد و نه در فراق صبوری دارد. شاعر خواسته و نیاز عمیق خود به معشوق را با مضامین عاشقانه و تصاویری زیبا توصیف میکند.