شمارهٔ ۴۲۸ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
در سینه دل غمین فتاده
خود گو چه کنم، چنین فتاده
از کینه خلق، در هراسم
زان چین که بر آستین فتاده
جز عشق بتان که گیردش دست؟
زاهد که به ننگ دین فتاده
بر گرد لبت بنفشه شد سبز؟
یا مور در انگبین فتاده
در کوی تو آفتاب از شوق
غش کرده و بر زمین فتاده
از دولت عشق، سینه من
چون کوی تو دلنشین فتاده
پروانه طبیعت است قدسی
تا بر دل آتشین فتاده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و غم دل سخن میگوید. او از احساس ناامیدی و ترس از کینهٔ دیگران مینویسد و همچنین به عشق و زیبایی معشوق اشاره میکند. دلش به خاطر عشق و محبتی که در حاشیهٔ زندگیاش وجود دارد، آشفته شده و به تصویرهایی از طبیعت و زیباییها میپردازد. او از حالاتی چون بیحالی و افراط عشق یاد میکند و این احساسات را با تصاویری همچون آفتاب، بنفشه و پروانه توصیف میکند، تا نشان دهد چگونه عشق او را درگیر کرده است.