شمارهٔ ۱۴ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / مطالع و متفرقات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
در دلم مهر تو بهر دگری جا گذاشت
در سرم آتش سودای تو سودا نگذاشت
با فسون سخنت دعوی اعجاز مسیح
بود حرفی لبت آن هم به مسیحا نگذاشت
آب یا رب ز که گیرد پس ازین ابر بهار
رشک چشم تر من، آب به دریا نگذاشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در دل من محبت تو برای دیگری جا نداشت و در ذهنم آتش عشق تو چیزی از دیگر آرزوها باقی نگذاشت. سخنان تو همچون یک معجزه است، اما لبهای تو به هیچکس جز خودت اجازه سخن گفتن نداد. خدایا، هیچکس نمیتواند از این ابر بهاری که چشمهای من تر کرده آب بگیرد؛ زیرا عشق من حتی به دریا هم رحم نکرده و چیزی از آن باقی نگذارده است.