نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰ - چونکه یوسف نیست عبدالقادر گیلانی

عبدالقادر گیلانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گر مرا جان در بدن نبْوَد‌، بدن گو هم مباش

چون که یوسف نیست با من‌، پیرهن گو هم مباش

گر بمیرم لاشهٔ من همچنان دور افکنید

چاک شد چون جامهٔ جانم، کفن گو هم مباش

چون مرا رانی ز کوی خود، مخوان یارا رقیب

از گلستان گر رود بلبل‌، زغن گو هم مباش

مرگ بالله بهتر است از زندگانی دور از او

گر نبینم یار خود‌، این زیستن گو هم مباش

یک سر مویت مبادا کم شود‌، هم گفته‌ای

گر نباشد محیی را افکار من گو هم مباش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به اهمیت وجود معشوق و عشق اشاره می‌کند. او می‌گوید که اگر جانش در بدن نباشد، وجود بدن هم برایش ارزشی ندارد. همچنین اگر یوسف (معشوق) در کنار او نباشد، حتی پوست (پیرهن) هم بی‌معناست. شاعر تأکید می‌کند که اگر از معشوق دور بماند، حتی مرگ را به زندگی ترجیح می‌دهد. او از درد جدایی و بی‌معنایی زندگی بدون عشق سخن می‌گوید و در نهایت بیان می‌کند که اگر معشوق نباشد، حتی افکارش هم بی‌فایده است.