شمارهٔ ۴۱ - باده جان عبدالقادر گیلانی
عبدالقادر گیلانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
داد مرا جان تو باده ای از جان خویش
کفر مرا کرد گوهر ایمان خویش
حضرت او نیم شب گوید کای بوالعجب
هیچ مکن آشکار ،پنهان خویش
گرچه تو آلوده ای ،بنده ما بوده ای
بنده ندارد پناه جز در سلطان خویش
گر تو بگوید کسی ،کرده ای عصیان بسی
رحمت بسیار من ،گوید برهان خویش
ور نهد دست رد، بر رخ تو نیک و بد
رد نکنم من ترا، خوانم خاصّان خویش
درلحد تنگ تو صلح کنم جنگ تو
پیش تو روشن کنم، شعله تابان خویش
خانه زندان گور ،پر بود از مار و مور
من بنمایم در او روضه رضوان خویش
خانه زندان تن روی نهد سوی من
بر سر کیوان زنم خیمه ایوان خویش
کردمت ای بوالفضول نام ظلوم و جهول
تا نفروشم به کس بنده نادان خویش
با امانت گران ، بنده توئی ناتوان
بار ترا می کشم محیی ز گیلان خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق و نزدیکی به خداوند است. شاعر از اعطای زندگی و نعمتهای الهی سخن میگوید و به رابطه عمیق انسان با خدا اشاره دارد. او تأکید میکند که حتی اگر انسان گناهکار باشد، خداوند او را نادیده نمیگیرد و همواره او را در آغوش محبت خویش میپذیرد. شعر به مفهوم توبه و رحمت الهی پرداخته و به انسان یادآوری میکند که در سختیها و بیپناهیها باید به خداوند پناه بیاورد. شاعر همچنین اشاره به بیثباتی دنیا و زهد و عرفان میکند و از زیباییهای الهی در پس پرده مشکلات صحبت میکند.