شمارهٔ ۴۴ - دل زنگار خورده عبدالقادر گیلانی
عبدالقادر گیلانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
نامه ای دارم سیه تر از شب تاریک رنگ
با وجود از تو نیم نومید یارب هیچ رنگ
از سیه روئی محشر یادم آمد نیمه شب
روی زرد خویش را کردم به اشک سرخ رنگ
یک نظر سوی مس قلب پلیدی کار من
تا نماند در دل زنگار خورده هیچ رنگ
یا رب این بار امانت بس گران است چون کنم
مرکبم از حد فزون بیطاقت و زار است و لنگ
ای مسلمانان بدین کردار گر آیم پدید
بت پرستان از مسلمانان همی دارند ننگ
گرخدا گوید چه آوردی برای ما ز خاک
روی گردآلود خود بنمایم اندر گور تنگ
صلح کن یارب به من آندم که در خاکم کنند
با گدای عاجزی سلطان کجا کرده است جنگ
رحمتت باغیست پر نعمت منم طوّاف او
از چنان باغی تهی بیرون نخواهم برد چنگ
کوری آنها که نومیدم کنند از رحمتت
بر من بیچاره رحمت کن خدایا بی درنگ
ای خدا از لطف خود کن تو سپرداری مرا
زانکه نیکان مر بدان را میزنند تیر خدنگ
محیی چون در مو سفیدی دید گفت آه و دریغ
نامه ای دارم سیه تر از شب تاریک رنگ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ناامیدی و غم عمیق خود میگوید. او نامهای دارد که به سیاهی شب تعبیر میشود و از خداوند میخواهد که به او امید و رنگ زندگی ببخشد. شاعر به یاد چهره زرد خود و دردهایی که تحمل کرده، اشک میریزد و از خداوند درخواست کمک میکند. او به ناامیدی عدهای از مسلمانان اشاره میکند که حتی در مواجهه با ایمان واقعی، به بیاعتنایی دامن میزنند. شاعر از بار سنگین گناهانش نالان است و از خدا میخواهد که در روز قیامت او را ببخشد و رحمتی به او عطا کند. او به عشق و صفای رحمت الهی اشاره میکند و بر ناکامی کسانی که او را از رحمت خدا ناامید میکنند، افسوس میخورد. در نهایت، شعر به نیاز و درخواست شاعر برای حمایت و رحمت خداوند ختم میشود.