شمارهٔ ۶ - آه مردم عبدالقادر گیلانی
عبدالقادر گیلانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آه دردآلود مردم جان جانها را بسوخت
سینه مجروح هر مجنون و شیدا را بسوخت
درجگرهای کباب این آه من زد آتشی
آه زین آه جگرسوزی که دلها را بسوخت
بامدرّس گفتم از سوز دل خود شمّه ای
آتشی افتاده درجانش سراپا را بسوخت
پیش یوسف گر رسی روزی بگو ای عزیز
آتش عشق تو سرتا پا زلیخا را بسوخت
نو بهاران اشک ریزان جانب صحرا شدم
آه گرمم سبزه های کوه و صحرا رابسوخت
محیی نادان است کان یاران به غفلت می روند
خرقه و تسبیح و مسواک و مصلّا را بسوخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با ناله و آه خود از درد و رنجی که در قلبش احساس میکند صحبت میکند. او میگوید که آه و سوز دلش مانند آتش، جان و دل دیگران را میسوزاند. در ادامه، شاعر به عشق میپردازد و میگوید که این عشق چقدر توانسته زلیخا را به آتش بکشد. همچنین بیان میکند که در روزهای بهاری، اشکهایش مانند باران به زمین میریزد و سبزههای کوه و دشت را تحت تأثیر قرار میدهد. در نهایت، به غفلت یارانش اشاره کرده و میگوید که آنها با عادتهای معمولی مانند نشستن روی سجاده و عبادت، واقعیتهای عمیقتری را از دست میدهند.