شمارهٔ ۱ - روزگار دل عبدالقادر گیلانی
عبدالقادر گیلانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
در غم عشق تو زان بگذشت کار دل مرا
کز وفایت کم شود یک لحظه بار دل مرا
فارغم از گشت گلشن کز غم تو هرزمان
بشکفد صد گونه گل از خارخار دل مرا
بر دلم باری حوالت کن غم اندوه خود
چون توان کردن که کردی غمگسار دل مرا
ماهی ای کو برکنار افتد ز دریا چون بود
همچنان باشد بلا دور از کنار دل مرا
آنکه روزم شد سیه باشد ز بی صبری دل
چون تو بودی و فراق یار کار دل مرا
باز آمد روز هجران ناله کن باری ز دل
تیره تر بادا ز روزم روزگار دل مرا
چند چون محیی کشد دل در ره تو انتظار
سوخت همچون سایه بر ره انتظار دل مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره غم و اندوه ناشی از عشق و دوری معشوق است. شاعر از درد دل و فراق صحبت میکند و به احساسات عمیق خود اشاره میکند. او میگوید که حتی با وجود زیباییهای زندگی، غم عشق معشوق باعث میشود که دلش همیشه درگیر و ناآرام باشد. شاعر به تصاویری از گل و خار اشاره میکند تا نشان دهد که زیبایی در کنار درد وجود دارد. او همچنین از محنت روزهای فراق و انتظار برای دیدن محبوب مینالد و احساس میکند که ایامش تیره و تار شده است. اشعار با حسرت و longing تمام میشود و نشاندهنده غم ابدی عشق است.