شمارهٔ ۶۳ - محی دل افگار عبدالقادر گیلانی
عبدالقادر گیلانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
کاسه سر شد سفال و دیده گریان همان
تن به کویت خاک گشته ناله و افغان همان
دل نماند ز آتشی جان شیرینم هنوز
جامه جان چاک گشته اشک در دامان همان
آب شد در چشمه سنگ و سنگ شد در کوه آب
خوی عاشق همچنان ، دل سختی خوبان همان
کافر از آتش پرستی رفت و آتش را نشاند
بت پرستیّ من و سوز دل بریان همان
گر ترا نسبت کنم با مهرو مه باشد خطا
چون تو افزونی ز مهرو از مه تابان همان
گل ز بستان رفت و بلبل از فغان خاموش شد
عاشق رویت همان و ناله و افغان همان
دل زجور او خراب و او ز حالش بی خبر
مملکت ویران شد و بیغوری سلطان همان
به نخواهد گشت عالم زانکه گر گریم بسی
بخت من باشد همان بد مهری دوران همان
هر زمانش شربتی دیگر مفرما ای طبیب
چونکه باشد محیی دل افگار را درمان همان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر اندوه و دلتنگی عمیق شاعر است. او از درد و سوزش عشق صحبت میکند و به وضعیت دلbroken خود اشاره میکند. کاسه سر و اشکهای او نشان از درد و غم عمیق دارد؛ زندگانیاش به ویرانی تبدیل شده و عشقش را از دست داده است. شاعر میگوید که با وجود همه سختیها و آتش دل، هنوز عشقش را فراموش نکرده و در جستجوی درمانی برای دل زخمخوردهاش است. برای او، زندگی همچنان در سایه این عشق و درد ادامه دارد و هر بار که به خواست و آرزوی خود نمیرسد، برایش سختتر میشود. در نهایت، او از طبیب میخواهد که درمانی برای دل خستهاش بیابد.