شمارهٔ ۶۷ - جمال یار عبدالقادر گیلانی
عبدالقادر گیلانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
ندارم گرچه آن دیده که بینم در جمال تو
نیام نومید چون عمرم گذشت اندر خیال تو
تو جنّت را به نیکان ده، منِ بد را به دوزخ بَر
که بس باشد مرا آنجا، تمنّای وصال تو
من دیوانه در دوزخ به زنجیر تو خوش باشم
اگر یکبار پرسی تو، که مجنون چیست حال تو
چو بوی عشق تو آید ز مغز استخوان من
نسوزاند مرا آتش، ز عشق آن جمال تو
تو شربتهای جنّت را، به ما تا کی دهی رضوان
نشد کم تشنگی ما را از این آب زلال تو
میارا روی حورعین که سرمستان آن حضرت
جمال حق همیبینند ز زلف و خط و خال تو
مگر پرده براندازی ز پیش چشم مشتاقان
وگرنه کی توان دیدن، جمال با کمال تو
به مالک گویم ای مالک، چنان الله خواهم گفت
که از الله من سوزد جهنم با سگال تو
جگرهای کباب ما نگردد تا ابد سیراب
مگر ساقی شود ما را، خدای ذوالجلال تو
بهدوزخ گر ز من پرسی، که چونی محیی در آتش
شوم من تا ابد مست و کنم رقص از سؤال تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و آرزوی وصال معشوق سخن میگوید. او گویی در دوزخ نیز با زنجیر عشق معشوق خوشحال است و در عین حال از دوری او رنج میبرد. این عشق برایش چنان طعمی دلپذیر دارد که حتی آتش دوزخ را نیز بر او اثر نمیگذارد. شاعر به خدای خود ابراز نیاز میکند و میخواهد تا همیشه از لطف و محبت معشوق بهرهمند باشد. او همچنین به زیبایی معشوق و تاثیر آن بر عاشق اشاره میکند و میگوید که بدون وصال او، هیچ چیز دیگر نمیتواند او را سیراب کند. در نهایت، شاعر در دوزخ به عشق معشوق و حالتهای مستی و رقص از شوق عشقش اشاره میکند.