شمارهٔ ۷۰ - من کهام! عبدالقادر گیلانی
عبدالقادر گیلانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
من کیام؟ رسوای شهر و عاشق دیوانهای
آشنا با هر غمی، وز خویشتن بیگانهای
هم شوم شاد از غمش کاو در دلم منزل گرفت
هم شوم غمگین که او جا کرد در ویرانهای
تُرکِ شهرآشوب من در کشوری منزل نکرد
تا نکرد اوّل غمش صد رخنه در هر خانهای
گه گیاه درد روید از دلم، گه خار غم
من به حیرت کاین همه گل چون دمد از دانهای!
میخورم خون دل و خود را به مستی میدهم
تا کنم گستاخ پیشش نالهٔ مستانهای
گفتهای «محیی که باشد تا دم از عشقم زند»
در طلب فرزانه و در عاشقی فرزانهای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حال و وضعیت شاعر است که خود را رسوا و عاشق دیوانهای میداند. او با غمهای مختلف آشناست و در عین حال از خود بیگانه است. شاعر در عشقش به یک نفر، هم شادی و هم غم را تجربه میکند. او تصمیم میگیرد که به خاطر این عشق، خود را تسلی دهد و در عین حال در حیرت از اینکه چگونه زیباییها میتوانند از دانه برخیزند. شاعر از درد و رنج دلش سخن میگوید و به خاطر عشقش، در جستجوی راهی برای ابراز احساساتش است. او همچنین اشاره میکند که این فرایند جستجو و عاشقی، ویژگیهای خاصی دارد که او را دچار حیرت و سرگشتگی میکند.