شمارهٔ ۱۳۹ میرزا حبیب خراسانی
میرزا حبیب خراسانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
مهرش از دل مگو بدر نرود
که خیالش هم از نظر نرود
آب چشم آتش دل است که دیک
تا نجوشد بسی، بسر نرود
هر که از سیم کیسه اش خالیست
از پی یار سیمبر نرود
ماهرو گرچه مهربان باشد
بی زر از خانه می بدر نرود
بند پای حبیب را بگسل
کز درت زی در دگر نرود
مرغ بسمل همی زند پر و بال
لیک یک گام بیشتر نرود
ماهی از شست چون بخاک افتاد
بار دیگر بآب در نرود
سر ما رفته گیر در پایش
لیک سودای او ز سر نرود
مهر او سکه ایست در دل ما
سکه دیگر ز روی زر نرود
هر که می خواهد او سلامت خویش
گو بدین راه پر خطر نرود
بیخبر مانده ایم در غربت
که بسوی وطن خبر نرود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است درباره عشق و وابستگی به محبوب. شاعر به این نکته میپردازد که مهر و محبت از دل انسان نمیرود و حتی با گذشت زمان نیز فکر و خیال معشوق از ذهن فرد پاک نمیشود. او بیان میکند که عشق و دلتنگی عمیقتر از آن است که به راحتی فراموش شوند و کسی که به محبوبش دسترسی ندارد، همیشه در اندیشه او خواهد بود. شاعر همچنین به سختیها و خطرات راه عشق اشاره میکند و میگوید که هرچند ممکن است فرد در غم و دوری از یار باشد، اما این احساسات به سادگی از بین نمیرود و دلتنگی و longing همیشه همراه فرد خواهد بود.