نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۵ میرزا حبیب خراسانی

میرزا حبیب خراسانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ایخوش آنروزیکه شمعی بود و پروانه نبود

در مقام آشنائی حرف بیگانه نبود

عقل از بیگانگی حرفی نهاد اندر میان

ورنه در زنجیر زلفت جای دیوانه نبود

از خم زلفت شبی تاریک بود اندر میان

کاندر او از مهر رخسار تو افسانه نبود

ما بقیدت نزپی این زلف و این خال آمدیم

صید بودیم آنزمان کین دام و این دانه نبود

بر لب پیمانه نوشان حرفی از لعل لبت

بود اگر، جز قول جام و راز پیمانه نبود

این خیالات محال اندر دل ساغر نبود

وین سخنهای پریشان بر لب شانه نبود

ترکی آمد در خراسان فتنه و آشوب خاست

ورنه در این شهر نام از چین و فرغانه نبود

اشک ما موجی زد و برخاست سیلی ناگهان

ورنه گنجی بود پنهانی و ویرانه نبود

بیحسابی احتساب آورد ورنه احتیاج

گردش پیمانه را تسبیح صد دانه نبود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان حالتی می‌پردازد که در آن عشق و زیبایی در فضایی خالص و بدون موانع وجود دارد. شاعر به یاد روزهایی می‌افتد که عشق و دوستی بدون هیچ‌گونه غم یا پیچیدگی وجود داشته و همه چیز به سادگی و صفا جاری بود. در این روزگار، عقل و آگاهی به سادگی می‌توانستند عشق را درک کنند و احساسات صاف و بی‌پیرایه‌ای وجود داشت. او به تضاد میان این روزهای شیرین و دنیای فعلی اشاره می‌کند که در آن گسستگی و دوری وجود دارد، و عشق تحت تأثیر عناصر غیرضروری و پیچیده قرار گرفته است. در نهایت، شاعر صراحتاً بیان می‌کند که این شرایط جدید، فقط باعث سردرگمی و آشفتگی در دل‌ها شده و اصل زیبایی و عشق را تحت تأثیر قرار داده است. به طور کلی، شعر روایتی از غم و شادی‌های عشق و یادآوری روزهای خوش گذشته است.