شمارهٔ ۱۴۹ میرزا حبیب خراسانی
میرزا حبیب خراسانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
این سنگ جز به لطف تو گوهر نمیشود
وین خاک جز به صنعت تو زر نمیشود
چون آفتاب روی تو برتافت بر جهان
آن سنگ خاک باد که گوهر نمیشود
آن پا شکسته خوش که بدین ره نمیرود
وان سر بریده به که در این سر نمیشود
لطفی بکن به کوری چشم عدو که گفت
کام دل حبیب میسر نمیشود
روز ازل به خامهٔ حق بر جبین ما
نقشی نبشتهاند که دیگر نمیشود
هر قسمتی به نام کسی برنبشتهاند
آب خضر نصیب سکندر نمیشود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره ارزش و تأثیر محبت و لطف الهی بر انسانها و جهان است. شاعر میگوید که بدون لطف خدا، حتی ارزشمندترین چیزها نمیتوانند به گوهر تبدیل شوند. او اشاره میکند که نور محبت معشوق، باعث میشود که عالم به جانی تازه و با ارزشتر تبدیل شود. همچنین، شاعر به ناامیدی دشمنان و کسانی که خوشیهای زندگی را نمیبینند، اشاره میکند و به این نکته اشاره میکند که سرنوشت انسانها از پیش تعیین شده و امکان تغییر آن وجود ندارد. در نهایت، شاعر به نمادهایی مانند آب خضر و سکندر اشاره میکند و میگوید که نعمتها به هرکسی نمیرسد.